ابزار رایگان وبلاگ

سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت


میرزا بنویسان

و یادآور آن هنگام که #بزرگ_خاندان بر قوم خودش وارد شد و فرمود: ای قوم، بر من ایمان آورید که این برایتان بهتر است.

پس قوم او در حالی که شکمهایشان از فست فود و گوشت یخی برزیلی پر شده بود او را کتمان کردند.

آری چنان بود که #بزرگ_خاندان دست از هدایت قوم کافرش  نکشید و همچنان آنان را پند و اندرز همی دادی.

و آن وقت که قوم ناسپاسش قصد جان او را کردن، به سوی قومش روانه شد و اینگونه فرمود:

ای قوم... من سالها در بین شما بودم و جز نیکی در حق تان بر من نرفته است. پس به من ایمان آوری و دست از ظلم بر من بکشید!

قوم نا سپاس در حالی که او را تمسخر می کردند، از او خواستن تا معجزه ای کند و بعد به او ایمان آورند.

آری

#بزرگ_خاندان روبه قومش که در فلاکت و بدبختی ذوب شده بودن نمود و فرمود:

ای خطاکاران، وای بر شما اگر پس از معجزه ایمان نیاورید... که عذابی سخت و دردناک در انتظارتان است.

 

راشد نبی - بزرگ خاندان

 

پس قوم روبه #بزرگ_خاندان نموده و گفتند: باشد اما برایمان طعامی از آسمان فرو آور.

#بزرگ_خاندان درنگی نمود و ناگهان پرنده ای آهنین که مردم آن سامان وی را ماهان می خواندند برایش طعامی فروفرستاد.

#بزرگ_خاندان فرمود:

ای قوم بشتابید که از آسمان برایتان طعامی حاضر نمودم

قوم در حالی که فقط اندکی ایمان آورده بودند گریستند و گفتند:

ای نبی ما، نام این طعام چیست؟

#بزرگ خاندان فرمود:نامش #سوپخفاش است. بخورید و بیاشامید، اما اسراف نکنید.

اما قوم خطاکارش باز به حرف او گوش نکردن و اسراف نمودند.

پس راشد نبی بر آنان خشم کرد و فرمود:

ای وای بر شما... بزودی مرضی بر شما فرو خواهد آمد که مانند برگ درختان فرو بریزید.

ای کسانی که ایمان آوردید، با کسانی که ایمان نیاوردن ظرفهایتان را بشویید و سفره ی این طعام آسمانی را جمع کنید. و آنان را ترک کرد.

پس چنان مرضی قوم را در بر گرفت که تا سالهای سال نشانی از آنان باقی نماند.


[ سه شنبه 99/5/21 ] [ 10:42 صبح ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]

پیش نوشت: وقتی بچه مرشد بزرگ خاندان می شود!

خب همیشه پشت سر آدمای موفق و معروف و بقول معروف سلبریتی ها شایعه زیاده! حالا چه برسه به ما که بزرگ خاندانیم و همه جوره زیر ذره بین...
بگذریم
یادم میاد اون زمانا که هنوز بچه بودم و توی فامیل #بزرگ_خاندان نشده بودم؛ چند باری گم شدم. اما تنها کسی که متوجه گم شدن و کم کسری من میشد مادرم بود و بس
اما حالا چی؟ کافیه یکی دو ساعت توی فضای مجازی نباشیم تا هزارجور شایعه و اما و اگر واسمون درست بشه (این هوا)

سرتونو درد نیارم؛ اخرین شایعه ای که از خودم خوندم این بود که #حاج_راشد_خدایی ، #بزرگ_خاندان فخیمه ی خدایی در کلوپ شبانه ی استانبول به ضرب گلوله ی بابانوِئل کشته شد!
تازه این خبری هست که تابناک زده???? پس دیگه از بی بی سی نمیشه انتظاری داشت که گفته: #بزرگ_خاندان_خدایی پس از 68 روز #اعتصاب_غذا در زندان اوین درگذشت!

آخه لامصبا مگه ما آدمای معروف چه هیزم تری به شماها فروختیم که با ما اینکارا رو میکنید؟! یه کم سرتون به زندگی خودتون گرم باشه!

لذا باید از همین تریبون اعلام کنم که علت عدم بنده در معابر عمومی،سطح شهر، بزرگراه ها،جاده های مواصلاتی شرق غرب شمال جنوب و مرکز کشور،کلیه ی محلات و نقاط خارج از دسترس، تنها بعلت فعالیت در مجامع علمی بوده و ربطی به مسایل جهانی و نرخ ارز و دلار ندارد!!!

در پایان قویا اعلام می دارم؛ اینجانب#حاج_راشد_خدایی همچنان گذشته با کمال قدرت و عظمت زعامت خاندان را بر دوش کشیده و تا آخرین نفس #بزرگ_خاندان_خدایی خواهم ماند و این افتخار را تا سالهای سال به کس دیگری واگذار نمی نمایم!
لکن افراد بدسگال و کج اندیش با تشویش افکار عمومی سعی در برهم زدن آرامش ملت قهرمان و شهیدپرور نداشته باشند...
چون #ما_خودمان_هستیم!!!

امضا:#بزرگ_خاندان_فخیمه_خدایی

پی نوشت: بزرگ خاندان از لحاظ قد و وزن


[ دوشنبه 96/5/23 ] [ 9:33 صبح ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]

پیش نوشت:
ادامه داستان فاخر "من، خسرو و اروپا " را میتونید پس از انتشار دنبال کنید! انتشار دو قسمت اول و دوم هم بخشی از پروژه مخوف دامپینگ بچه مرشد بود.

 


 

 

 قسمت این بود که در یک شب کثیف خردادی، بچه مرشد به دل جاده بزنه و همینجوری برای خودش بره. اون قدر رفت و رفت تا اینکه خیلی ها نعوذبالله فکر کردن از ملک خدا بیرون رفته!

خلاصه اینکه مملکت همچین الکی هم نیست که هرکی برای خودش راه بره و کسی کاری به کارش نداشته باشه. لکن پس از دوساعتی رانندگی بچه مرشد به یک ایستگاه ایست و بازرسی رسید. از انبوه کامیون ها و ماشین های شخصی بیانگر این بود که بازرسی سفت و سختی در راه است!
اینگونه بود که بچه مرشد آب دهانی قورت داد و خودش را به دست قضا و قدر الهی سپرد.

چندسالی هست که بازرسی بوسیله سگ معمول شده و اون شب هم اتفاقا پست ما به یه سگ به اتفاق مربی خودش خورد! یک سگ قوی هیکل از نژاد گرگی که خیلی با دقت ماشین ها را بازرسی می کرد. از نکات جالب این بود که این سگ بقدری در کارخودش متبحر شده بود که دیگه نیازی به مربی هم نداشت و خودش همه ی کارها رو ردیف می کرد.

 بچه مرشد شیشه ی ماشین را تا آخر پایین کرد و سگ مواد یاب خیلی آرام سرش را داخل ماشین کرد و گفت:
- خسته نباشی! مدارک لطفا
خب هرکس دیگه ای هم جای بچه مرشد بود با این همه گرفتاری و مشکلات یادش میرفت که اصلا سگ ها حرف نمیزنن! پس خیلی راحت گفت:

- اتفاقا خیلی هم خسته ام! حوصله هم ندارم مدرک به کسی نشون بدم؛ مشکلیه؟

این نوع برخورد بچه مرشد اندکی به مذاق سگ مواد یاب خوش نیومد. چون خیلی آروم چند نفس عمیق کشید تا به اعصاب خودش مسلط بشه، البته بعدها فهمیدم که این نفس ها برای غلبه بر اعصاب نبود! بلکه داشت بو می کشید.

- لطفا از ماشین پیاده شید
- اگه پیاده نشم چه غلطی میکنی؟
- ببین بچه دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاریا!!!
- مثلا اون روی سگت چجوریه؟ هار میشی؟!
سگ مواد یاب دوباره سه نفس عمیق کشید و گفت:
- عزیزم تو جوونی و غرور داری! درکت میکنم!  اما ما هم اینجا داریم برای امثال شما زحمت می کشیم، من خیلی راحت میتونم برم سر یک گله ی گوسفند و از صبح تا شب بخوابم! نه اینکه اینجا با امثال تو دهن به دهن بشم!

راستشو بخواید این حرف سگ خیلی رو من تاثیر گذاشت، اما باز هم غرور جوونی و اینا باعث شد تا بهش بگم:
- خب کار میکنی پولشو میگری! اگه مردی یه روز مفتی کار کن!
- از اخلاق سگی من سوء استفاده نکن جوون! میدم داغونت کنن آ... اصلا امثال تو لیاقت مذاکره ندارن! حتما باید پاچتو بگیرم؟

در همین هاگیر واگیر بود که یک زوج جوان دوچرخه سوار خارجی از کنار ما بدون هیچ بازرسی و سوال و جوابی رد شدن!
- هوووی! پس چرا اینارو نمیگردی؟
- قضیه ی اینا با تو فرق میکنه! اینا از خارج میان تا پیام صلح و دوستی کشورشونو بما برسونن، اما تو چی؟
- کی؟ اینا که دنیا رو داغون کردن؛ حالا اومدن پیام صلح و صفا بدن! نمیشد خونشون بشینن و پیامک بدن؟
- با من بحث نکن! برو کنار واستا میخوام ماشینتو بگردم!
- نمیشه ماشینمو نگردی، بجاش دور من بگردی؟ هههه

 

ادامه یافتن این مذاکرات چندش آور همان و مشکوک شدن مربی سگ مواد یاب به بچه مرشد همانا! گروهبان جوان که مربی سگ مواد یاب بود به بچه مرشد نزدیک شد و قلاده سگ را محکم کشید!
- اتفاقی افتاده؟ چرا نمیذاری سگ ماشینو بازرسی کنه؟!
- سلام سرکار... چرا این سگتون اینقدر بی ادبه! ببین چقدر چرت و پرت میگه! من ازش شکایت دارم
- کی؟ سگ؟
- آره دیگه! همین سگ هار بی ادب و بی تربیت!
- سگ ما با تو حرف زد؟
- آره همین! خیلی بد دهنه!
- چیزی مصرف کردی؟
- آره... بنزین مصرف کردم!
گروهبان که از این حرفهای بچه مرشد سخت تعجب کرده بود، محکم به دستاش دستبند زد و به یکی دیگه از همکارانش گفت:
سرکار قاسمی! سریع یه تست الکل ازش بگیرید! ماشینش را هم انتقال بدید به پارکینگ!

 

بچه مرشد تازه فهمیده بود که سگ ها حرف نمیزنن ... 


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 12:17 عصر ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]


.: Weblog Themes By rashedkhodaei :.

درباره بچه مرشد اعلی الله مقامه الشریف

زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار... کا اناء یتشرح بما فیه

پیچک