ابزار رایگان وبلاگ

سفارش تبلیغ
صبا


میرزا بنویسان

 

صبح زود بود؛ که مطابق عادت مالوف راس ساعت توی دفترم حاضر شدم. انگار از صبح منتظر خبر بدی بودم، تا اینکه منشی سراسیمه وارد شد و گفت:

آقای مدیر؛ آقای مدیر...آ آ آمار وبلاگتون

گفتم آمار وبلاگم چی؟! چیزی شده؟!

گفت: آمار وبلاگتون اومده پایین! این را گفت و از حال رفت. چون خودش میدونست که من تعصب خاصی روی آمار دارم و این قضیه برای همه علی الخصوص اون گرون تموم میشه. 

داخلی11 را گرفتم و به مشاورم آقای "بچه مرشد دوست " تاکید کردم که تا دو دقیقه ی دیگه تمام کارمندام با آمار و ارقام توی دفترم حاضر بشن!

 

 

 

 بجر آقای بچه مرشد خواه (رییس روابط عمومی وبلاگ فخیم بچه مرشد) همه عینهو عبد ذلیل حاضر شدند و یکی یکی ارائه آمار می کردند. حول و حوش ساعت 15 بود که به جمعبندی رسیدیم. قرار شد جناب آقای بچه مرشد منش ( قائم مقام بنده) صورت جلسه را قرائت کنه تا بنده با اعلام فرمان ملوکانه ی : "نخود، نخود، هرکی رود خانه خود" فرمان ختم جلسه را صادر کنم

 و آقای بچه مرشد منش از روی برگه اینچنین خواند:

محضر مبارک جناب راشد ریاست محترم وبلاگ وزین بچه مرشد

بنده به نمایندگی از تمامی جان نثاران و خانزادان این درگاه به شرح ذیل علل کاهش آمار وبلاگ وزین بچه مرشد (دامت دامنه) را اعلام میدارم.

1- با توجه به اعمال نسنجیده و بدون هماهنگی نیروی انتظامی استان تهران در طرح جمع آوری اشرار و اراذل اوباش در مقام اعتراض بر آمدیدیم چرا که  قشر وسیعی از خوانندگان این وبلاگ را جمعیت مظلوم و محروم اراذل  اوباش تشکیل داده است و عدم دسترسی حضرات به اینترنت پر سرعت باعث تکدر روان مدیریت ما را فراهم آورده است

 

2- این روزها وزارت تعاون و همچنین وزارت صنعت و معدن و تجارت در اقدامی یکسویه و بدون کارشناسی سعی در ایجاد فروش مرغ به قیمت مصوب دولتی دارند. از همین رو جمع دیگری از خوانندگان وبلاگ عالی مقام بچه مرشد هم درصف خرید مرغ؛ روز را به شب رسانده و عده ای دیگر حتی شب را به روز می رسانند

 

3- حکومتهای جهانخوار اینبار تیر آخر خود را بسوی ملت مظلوم ایران نشانه رفته تا بتوانند ایران را از پیشرفت در فضای مجازی بازدارند. لذا کنگره آمریکا و کمسیون سیاست گزاری اتحادیه اروپا وبلاگ فاخر بچه مرشد را تحریم کرد که خود نشان از عجر و زبونی این دو نهاد را در بر دارد. نا گفته نماند که مدتی قبل هم شورای امنیت سازمان ملل متحد اعلام منطقه پرواز ممنوع بر فراز آسمان آبی و آزاد این وبلاگ گرفت.

 

4- مشکلات قطعی اینترنت ایران هم این روزها مزید بر علت است

والسلام

عبد ذلیل و غلام حلقه به گوش

بچه مرشد خواه

 

هنوز خواندنش تمام نشده بود که با عتاب هر چه تمامتر گفتم: پدر سوخته های کذا و کذا

این نوشته ها به چه درد من میخوره! باید همین الان آمار بازدیدم بیاد بالا و لاغیر...

بیچاره ها نگاهی به هم انداختن و مثل همیشه عرض کردند: سمعا و طاعتا جناب مدیر. القصه، جلسه بدون تنفس ادامه پیدا کرد تا اینکه حوالی ساعت 23 به جمعبندی کلی رسیدیم

بچه مرشد دوست عرض کرد: جناب مدیر، خیال شما از بابت اراذل اوباش جمع!

فرمودم: چطور؟

عرض کرد: بهتون اطمینان میدم که حضرات اوباش تا الان به آغوش گرم خانواده برگشتن! هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای عربده شیشه های دفتر را لرزاند. بچه مرشد دوست ادامه داد: عرض نکردم جناب رییس، خیالتون تخت. نهایت تا دو روز آینده همه ی زحمت کشان عربده کش و مزاحمان سخت کوش نوامیس مردم آزاد میشن! آزاد! زنده باد آزادی

بچه مرشد پناه دستش را بالا گرفت تا عرایضش را بیان کنه! با بی حوصلگی چراغ میکروفنش را روشن کردم و اون هم سریع شروع به روده درازی کرد: جناب مدیر! چه کشکی؟ چه ماستی؟! اینها همه اش قصه اس! شما چرا باور میفرمایید؟! تنظیم بازار کجا بود؟! چارتا کانتینر ماموت برزیلی اومده! خونه پرش تا پس فردا تموم میشه و صف مرغ هم میره توی زباله دونی تاریخ. شما خودتون را ناراحت نکنید برای قلب نازنینتون خوب نیست!

انگاری حرفهاشون داشت باورم میشد که بچه مرشد فرد بدون میکروفن گفت: جناب مدیر!جناب مدیر! بذارید اینقدر تحریم کنن تا ... الان 32ساله که فقط تحریم میکنن!!! چی شده نتیجه اش؟!ما میتوانیم! زنده باد تولید وبلاگ ملی! مرگ بر آمریکا ... مرگ بر اسراییل

غریو بانگهای مشاوران و مدیران و کارمندان کل دفتر را برداشته بود که خودم پشت تریبون رفتم و همصدا با اونها گفتم: مرگ بر آمریکا...مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... مرگ بر اسرائیل و کم کم جلسه را آروم کردم. در پایان هم گفتم، شما خیالتون تخت. قطعی اینترنت ایران هم همیشگی بوده! اصلا شیرینی اینترنت به قطع شدنش هست و ...

حسابی روی ریل افتاده بودم و در حال روحیه دادن که منشی خبر فیلتر شدن وبلاگ را آورد و عیش آن شب را تکمیل کرد

پی نوشت: حرف همیشگی ما ... مــرگــــــــــــــ بر آمریـــــــــــــــــــــــــــــــکا

 


[ سه شنبه 91/4/27 ] [ 9:54 صبح ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]

 

نمیدونم تا حالا به این فکر کردید که چقدر از عمرتون باقی مونده یا نه!؟

اما حتم دارم که هیچ فرد عادی فکر نمیکنه لااقل به این سال و زمونه ها بمیره! اگه کسی به ما بگه که مرگ از رگ گردن بما نزدیکتره فورا میگیم: بلـــه و هزاران قصه و قافیه از مرگ های ناگهانی دوستان و آشنایان براش تعریف میکنیم! اما اگه پای مرگ به وسط بیاد، میگیم که مرگ حق است؛ اما برای همسایه!

خدا را چه دیدید؟!شاید من هم نتونستم این نوشته را تموم کنم و اجل مهلت نداد! اما یقین دارم که این دنیای لعنتی اونقدر منو مشغول کرده که حاضرم قسم بخورم، شیرین 60 سال دیگه زنده ام!!!

یادش بخیر، یه شب توی خونه تنها بودم و داشتم یه برنامه ای را میدیدم! فرزاد جمشیدی داشت این حدیث را میخوند:

 

 «ملک الموت»به حضرت رسول(ص) عرض کرد: من بارها و بارها به هر خانه ای رفت و آمد می کنم.هیچ خانه ای در مشرق و مغرب عالم نیست مگر این که روزی پنج مرتبه هنگام نماز با اهل آن ملاقات می کنم و حساب عمر آنان را می رسم . من به کوچک و بزرگشان از خودشان عالم تر هستم.(عمر آنان و شماره عدد نفس های ایشان را می دانم و موقعی که آخرین نفس خود را کشیدند جان آنها را می گیرم.)

 

بعد هم با لحن زیباش اینجور ادامه داد:

دیدید توی یه جمعی نشستیم و حسابی غلغله هست! صدا به صدا نمیرسه و هرکی داره با اون یکی صحبت میکنه؟ اما یهو بدون هیچ دلیلی جمعیت ساکت میشه! اون لحظه یکی از زمانهایی هست که ملک الموت به سراغ خونه میاد!

 

صدای تلویزیون زیاد بود و من پای صحبتش میخ شده بودم! اما هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو برق رفت و سکوتی خونه را فرا گرفت! قلبم داشت از جاش کنده میشد! حتی صدای پای عزائیل را هم میفهمیدم(حس میکردم!) بدنم بی حس شده بود و طاقت تکون دادن دستم را هم نداشتم! کسی هم کنارم نبود تا کمک کنه! تاریکی کل خونه را فرا گرفته بود! چیزی نمونده بود که از ترس بمیرم!

خلاصه بعد از دقایقی برق اومد و من کم کم به حال اومدم...

نمیدونم شاید اون ماجرا تلنگری بود تا من باور کنم که مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتر هست! اما چه فایده؟ هر روز هم مردن را به چشم خود میبینم و بفرموده قرآن با خود میگوییم: فَأَینَ تَذْهَبُونَ(پس به کجا می‌روید؟!)«التکویر/26»

اما حقیقت مرگ چیز دیگری است.قدر مسلم حتمی ترین رویداد زندگی است در سرنوشت هر جانداری. همانطور که خداوند متعال تصریح فرمود: هر کس مرگ را می‌چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت...

ولی نمیدونم با وجود اینهمه آیه و روایت هنوز هم تا وقتی حضرت عزائیل به سراغمون بیاد؛ آماده نیستم...

 

 

حقیقت نوشت: یکبار جستی ملخک!دوبار جستی ملخک! آخر به چنگی ملخک...همیشه قرار نیست خونه ساکت بشه و من زنده بمونم!!!

دل نوشت:  وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید تا کجا خواهد رمید، آخر شکار رحمت است ...

خلاصه نوشت: کل شی هالک الا وجه!

 


[ پنج شنبه 91/4/15 ] [ 10:54 عصر ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]

خودمونی میگم؛سلام عیدتون مبارک!

حالا که سریع پسرخاله شدیم(البته از نوع معنوی) از تعارف می کاهم و بر مبلغ میفزایم!

امشب شب عید هست و همه خوشحال!

اما بعضی ها مثل اینکه زیادی خوشحالند. مثلا همین الان که من دارم این مطالب را تایپ میکنم؛ یه موتوری از توی کوچه مون رد شد و صدای گربه میداد!!!

یا چند دقیقه قبل که من توی خیابون بودم؛ چند تا از بچه ها( همونایی که ماشالا هزار ماشالا استخون ترکوندن) داشتن - حمومی آی حموی- را زمزمه میکردن. البته اثر فاخر  "حموی آی حمومی" به ذات خود معیوب نیست و جزو آثار فلکوریک به حساب میاد.اما مثل اینکه عده ای سعی دارند با ادامه دادن این اثر و افزودن چندین بیت به آن، میزان حجاب کار را پایین اورده و درکل مخاطب را به چالش بکشند...

من متاسفم برای کسانی که نسخه های ساختگی این اثر را مدام بر سر جامعه ادبی می کوبند! اندکی انصاف به خرج دهیم و ذره ای سواد!
بر سنگ نوشته های بیستون اینطور نقش بسته که:

 حمومی آی حمومی ... فرش و قالیچه ام رو بردن ...

همین!

لذا عده ای عنصر معلوم الحال این شاه بیت پارسی را به ابتذال کشیده و لنگ و قطیفه و... را بدان افزودند(لعنت الله علیه)

بگذریم...

اما یه موضوع دیگه ای که ذهن منو مشغول کرد؛این بود:

آخــــه عزیزان خیّر؛برادران و خواهران بزرگوار؛ آی شمایی که شربت پخش میکنی؛ ای کسی که شیرینی دستت هست؛ بچه هیئتی با مرام، این پذیرایی را تو ظهر گرما از مردم بکن!!!

مگه آیه نازل شده که شب باید شیرینی و شربت داد؟؟! ملت از تشنگی هلاکند! چرا کسی توجه نمیکنه؟؟! چرا همه اش شب توی خیابون خبره؟!

اینو گفتم نگید بچه مرشد نمیفهمه! ما خیلی هم حالیمونه!

همین قدر داد و قال بس بود؛ راحت شدم:)

یا علی مدد!عیدتون مبارک 

 

 

پی نوشت:شربت را شبا پخش میکنن، لابد واسه اینکه پشه ها نیستن!

دوباره نوشت: دیگه نبینم کسی حمومی آی حموی بخونه! چه معنی میده؟!

خلاصه نوشت: بیچاره شکم مومنین در این ایام که دائره المعارف مزه ها میشه (شربت پرتقال؛ آبلیمو؛ توت فرنگی، بستنی؛ ساندیس؛...)


[ چهارشنبه 91/4/14 ] [ 11:14 عصر ] [ راشد خدایی ] [ پامنبری ها () ]
.: Weblog Themes By rashedkhodaei :.

درباره بچه مرشد اعلی الله مقامه الشریف

در دورانی که افـتـخـار بعضــی هـا مخالفت بـا "اصل اسلام" به اسـم "روشـنـفـکـری" اسـتـ؛ "تکلیف" ما فدا شدن در راه آن است

پیچک